سکوتمان گوش دنیا را کر کرده !



بهشت نبود رفتیما

به سلامتی پاسور هم آزاد شد مردیم از بس با ترس و لرز و بعدشم عذاب وجدان نشستیم ورق بازی کردیم http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=86751

یاد یه جریانی افتادم می گند یه روز یه بنده خدایی رفت از بهشت و جهنم بازدید کنه

 دید یه سری آدم نیم سوز دارند از جهنم می رند بهشت گفت چه خبره ؟گفتند هیچی اینا خاویار خورده بودند تا الان داشتند می سوختند همین الان اعلام کردند خاویار حلاله اینا دارند می رند بهشت

بعد دید یه سری رو دیوار بهشت و جهنم نشستند یه پاشون این طرفه یه پاشون اون طرف گفت جریان اینا چیه گفتند اینا خاویار رو با ویسکی خوردند خاویار حلال شد ولی هنوز ویسکی نه

حالا ما هم از اون نیم سوزایی هستیم که داریم بساطمون رو جمع می کنیم بریم بهشت

بهشت نبود ؟

 

۱۳۸۸/٧/۱۸  توسط سامان  |  پيام هاي ديگران ()

 

تغییر نام مخابرات به مکاشفات

با توجه به خرید شرکت مخابرات توسط سپاه و استراق سمع مکالمات تلفنی تان از این پس این جملات را می توانید استفاده کنید:

·        برادرا سلام علیکم تقبل الله

·        آقایون یه لحظه با این رفیق ما صحبت کنید من برم دستشویی بیام

·        برادرا ببخشید من ساعت دم دستم نیست ساعت دارید ؟

·        (دختر و پسری مشغول ترکاندن  LOVEناگهان دختر از خود بی خود شده ولو می شود ) داداش یه دقیقه در گوشتو بگیر می خوام ماچش کنم !

·        داداش میگم ما  حرفمون طولانیه حوصلت سر رفت بگو موضوع رو عوض کنیم

·        برادرا یه لحظه گوش نکنن مسئله زناشوییه

·        برادر  شما بی طرف خدائیش تو خودتو بذار جای من چی به این بابا می گی ؟

·        برادرا توجه داشته باشند ما خونمون گرانیت سبزه مجبوریم در خونه رو هم سبز کنیم می خوام زنگ بزنم رنگ سبز سفارش بدم یه وقت فکر نکنید می خوام شعار بنویسما 

 ·        برادر من خودکار دم دستم نیست این شماره رو یادداشت کن بی زحمت !

اینم قبضتون بفرمائید :

 

۱۳۸۸/٧/۱٤  توسط سامان  |  پيام هاي ديگران ()

 

راست ترین چیز دنیا

بخوانید : http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=86269

این روزا همه چی دروغی شده

انتخابات دروغی

انتصابات دروغی

افتخارات دروغی

تحصیلات دروغی

تبریکات دروغی

تاریخ دروغی

عید فطر دروغی

دربی دروغی

آمار دروغی

اهدای خون دروغی

سدا و صیما ( این فرق داره با صدا و سیما ) دروغی

برنج سمی دروغی

سوسیس کالباس دروغی

مناقصه و مزایده دروغی

خصوصی بازی نه ببخشید خصوصی سازی دروغی

 

ظاهرا تنها چیز راستمون برج میلاده نه ؟

۱۳۸۸/٧/۱٢  توسط سامان  |  پيام هاي ديگران ()

 

دربست بهشت !

دستور جدید پلیس تهران: مانکن ها سر نداشته باشند

http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=85015

نمی خواستم چیزی به این مطلب اضافه کنم

گفتم به اندازه کافی طنز هست که لبخند به لب شما بیاره

فقط یاد یه خاطره افتادم

دوره راهنمایی بودم یه معلم دینی داشتیم از اون حزب الهی خفنا. کلی نصیحتمون می کرد که تو خیابون به دخترا نگاه نکنید این کارو نکنید اون کارو نکنید یه روز اومد گفت وقتی تو اتوبوس خانمی از جاش بلند میشه سریع نرید جاش بشینید بذارید تا گرمای بدن اون خانم از صندلی بره چون باعث میشه تحریک بشید ما رو می گی از فردا فقط تو اتوبوس بالا سر خانما بودیم تا از جاشون بلند شند و ما بشینیم نمی دونم ما خیلی پرت بودیم یا طرف خیلی داغ چون ما که هیچ وقت هیچی نفهمیدیم

حالا باز یاد اون روزا افتادم تو ویترین ها همش دنبال مانکن خوشگل می گردیم

پا نوشت ١ :راستی به نظر شما ساسی مانکن چه بلایی سرش میاد

پانوشت ٢ : تعدادی مانکن بی سر و پا (! ) که موجبات اختلال در سیستم بدنی بازدید کنندگان را فراهم می آوردند طی یک عملیات ضزبتی دستگیر شدند

توصیه اخلاقی : هیچگاه هنگام تعویض لباسهای مانکن به سفیدی ران آن توجه ننمایید من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

 

 

 

۱۳۸۸/٧/٧  توسط سامان  |  پيام هاي ديگران ()

 

ما را که کشتند

ما را کشتند !

 

یادش بخیر

دوستی داشتیم نه هنوزم داریم که توسط عوامل ساواک بازداشت شده بود هر بار که سخنی از بازداشت به میان می آید با سربلندی خاطرات اونروزها را تعریف می کند و از این که در زندانهای شاه بوده به خود می بالد.

چند بار تا حالا تعریف کرده که حتی بعضی از شبها کنار همین آقای رفسنجانی می خوابیده و چه و چه .

اما اینروزها اتفاقاتی می افتد که اگر آدم را بازداشت هم کرده باشند روش نمی شه منم جزو بازداشتی هم بودم .

می گند اونروزا طرف میرفته پی عشق و حال بعد سه چهار روز که بر می گشته واسه اینکه گندش در نیاد می گفته ساواک منو گرفته بود ولی حالا اگرهم بازداشت بوده باشی باید بگی آره جاتون خالی با رفیقامون رفته بودیم تایلند عشق و حال وای به روزی که از دهنت بپره که بازداشت بودی یه جور خاصی نگاهت می کنند .ساکت

یاد خاطره اون بنده خدا افتادم که داشته از تو جبهه رد می شده اتفاقی اسیرش می کنند وقتی از اسارت آزاد شده بود حسابی جو گیر شده مردم هم دور و برش جمع شده بودند و حسابی حاجی حاجی به خیکش می بستند که برامون از خاطرات دوران اسارت تعریف کن .

طرف هم واسه اینکه حسابی نعنا داغ ماجرا زیاد کنه میگه: نمی دونید دوستان ؛ نمی دونید ما اونجا تو سرزمین غریب چی کشیدیم.

نامردا این عراقیا خیلی پستند !

این نامردا یا اسیرهارو می کشتند یا بهشون تجاوز می کردند!

یهو اون وسط یه بچه نفهمی عین این کودک زبان نفهم ما از حاجی می پرسه حاجی یعنی به شما هم تجاوز کردند ؟

حاجی دروغی ما هم که می بینه همچین یه خرده زیاده روی کرده می گه البته ما را کشتند !

 

۱۳۸۸/٦/٢٤  توسط سامان  |  پيام هاي ديگران ()

 

یادداشتهای یک کودک زبان نفهم 3

 

رفتی ز دیده و داغت به دل ماست هنوز

                              هر کجا می نگرم روی تو پیداست هنوز

آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو

                              نام نیکت !همه جا ورد زبانست هنوز

 

دیشب در خانه ما غوغایی به پا بود از کجاش براتون بگم ؟ بابابزرگ داداشی عمه همه و همه داشتند اشک می ریختند خیلی دلم واسشون سوخت ولی خب این چیزا واسه همه هست .کاریش نمی شه کرد ، هر اومدنی یه رفتنی  داره .این شتریه که در خونه همه می خوابه.

بابابزرگ می گفت: آخه خیلی زود بود تازه داشتم به وجودت عادت می کردم .حالا من شبا بدون تو چه جوری بخوابم .

داداشی که سکوت کرده بود فقط زل زده بود به تنها عکس گوشه اتاقش داشت اشک می ریخت .

عمه! وای وای نمی دونید داشت چیکار می کرد می گفت: من دیگه تا آخر عمرم لباس شادی نمی پوشم شوهر هم نمی کنم .

همه چیز خیلی سریع شروع شد و تموم شد.هیشکی باورش نمی شد .ولی این اتفاق افتاده بود

تنها کسی که شاد بود نن جونم بود می گفت :حالا دیگه بابا بزرگت نمی شینه جلوی چشم من قربون صدقش بره دلم خنک شد .

آخه بابا بزرگم خیلی سوسانو رو دوسش می اومد  همش تلفن می زد 162 می گفت اگه میشه سوسانوی این سریال رو  زیاد کنید .می گفت: چطور تو فوتبال وقتی می خواین تماشاگرا رو نشون ندید هی یه صحنه را شونصد بار نشون می دید خب اینجا هم هر چی صحنه زشت داره جاش سوسانو را نشون بدید .

البته بعدش دو سه تا دمپایی حسابی از نن جونم نوش جان می کرد ولی می گفت از دردم از یار است و درمان نیز هم .

اما داداشی زیاد به روی خودش نمی آورد یه  عکس سوسانو را داده بود این عکاسی سر کوچه که همیشه بسته است (نمی دونم توش چه خبره ) بزرگ واسش چاپ کرده بود چسبونده بود به دیوار اتاقش یه چند باری که پشت در اتاقش گوش وایساده بودم داشت با عکس حرف میزد می گفت اگه منتظرم بمونی که از خدمت برگردم میرم قسطی یه پیکان جوانان گوجه ای مدل 58 می خرم بساط عروسیمونو می چینم قول می دم قول می دم  فقط 5 سال منتظرم بمون .

اوضاع عمه از همه خرابتر بود دیگه همین یکی دو تا خواستگار مونده را هم با جومونگ می سنجید می گفت هر کدوم بتونند از پس تسو  بر بیاند با اون ازدواج می کنه یه چند باری بهش گفتم عمه روزنامه نوشته دیگه شوهر گیر نمیادا  می گفت :واسه دخترای هنرمندی مثل من هیچ وقت دیر نیست .

اون روز که جومونگ اومده بود ایران کلی خونه را آب و جارو کرد که هر آن امکان داره بیاد خواستگاریش

می گفت دو سه بار تا حالا وقتی خونه تنها بوده جومونگ از صفحه تلویزیون عاشقانه نگاش کرده.

خلاصه دیشب که خدا را شکر آخرین قسمت جومونگ بود خونه ما کلی اشک ریزون بود.

ولی نن جونم می گفت بابا غصه نخورید 2 و 3 هم ساختند تو راهه .

 عمه گفت: اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد!

بابام هم بی مقدمه گفت :  بعضی وقتا اونی هم که اومده دیگه هیچ وقت نمیره (صداشم عین داریوش کرده بود )

یهو  نمی دونم چرا  نن جونم زبونشو گاز گرفت؟!

راستی چرا ؟ شما می دونید ؟

 

 

 

۱۳۸۸/٦/٢۱  توسط سامان  |  پيام هاي ديگران ()

 

چقدر دیر زود شد !

دولت سید همه محمود شد

صندوق ارزیمان هم دود شد

وه چه آمد بر سر بورس و سهام

بانکها را  تک رقم نرخ سود شد

به چه بالا رفت  ارزش این پول ما

ارزشش یکسان برابر  با کود شد

در سفره ها  گر نان نیست خرده مگیر

نفت بر سفره ها جاری همچون رود شد

از بس اوضاع  کارها بود  خوب و روبراه 

هرچه کارخانه هم بود و نبود فست فود شد

همه دست در جیب  و معامله ها خوابیده      

بی ادب فکر بد نکن اقتصاد نابود شد

از خودم چیزی نگویم مولا علی گفت

خلایق را هر دولتی که لایق بود شد

۱۳۸۸/٦/٧  توسط سامان  |  پيام هاي ديگران ()

 

گیر کردن اره در ...

کروبی اختلال حواس دارد

http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=82008

 

از یه بنده خدایی می پرسند تا حالا شده تو موقعیتی قرار بگیری که نه راه پس داشته باشی نه راه پیش ؟

با عرض معذرت  می گه بععععععععله وقتی اره یه جاییم گیر کرده بود نه میشد بدیش جلو نه می شد بکشیش  عقب .

اوضاع احوالات اخیر شدیدا اون موقعیت را تداعی می کنه

اگر کروبی واقعا اختلال حواس داره پس چرا تأیید صلاحیت شد و اگر رئیس جمهور میشد به نظر شما چی می شد البته خبببب ..... هیچی ولش کن .

و اگر اختلال حواس نداره پس ... ؟؟؟؟؟!!!!! 

شما چی می گید ؟

۱۳۸۸/٦/۳  توسط سامان  |  پيام هاي ديگران ()

 

 




saman_tanha_khasteh@yahoo.com

 

بیست و سی(۱)
یادداشتهای کودک زبان نفهم(۱)

 

بهشت نبود رفتیما
تغییر نام مخابرات به مکاشفات
راست ترین چیز دنیا
دربست بهشت !
ما را که کشتند
یادداشتهای یک کودک زبان نفهم 3
چقدر دیر زود شد !
گیر کردن اره در ...
رمز گشا
هلوووووووووووووووووووو

 

مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸

 

سامان

 

رضا رفیع
مهدی استاد احمد
صید قزل آلا در اینترنت
گيلدا
آی طنز

 

RSS 2.0