|
رفتی ز دیده و داغت به دل ماست هنوز
هر کجا می نگرم روی تو پیداست هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت !همه جا ورد زبانست هنوز
دیشب در خانه ما غوغایی به پا بود از کجاش براتون بگم ؟ بابابزرگ – داداشی – عمه همه و همه داشتند اشک می ریختند خیلی دلم واسشون سوخت ولی خب این چیزا واسه همه هست .کاریش نمی شه کرد ، هر اومدنی یه رفتنی داره .این شتریه که در خونه همه می خوابه.
بابابزرگ می گفت: آخه خیلی زود بود تازه داشتم به وجودت عادت می کردم .حالا من شبا بدون تو چه جوری بخوابم .
داداشی که سکوت کرده بود فقط زل زده بود به تنها عکس گوشه اتاقش داشت اشک می ریخت .
عمه! وای وای نمی دونید داشت چیکار می کرد می گفت: من دیگه تا آخر عمرم لباس شادی نمی پوشم شوهر هم نمی کنم .
همه چیز خیلی سریع شروع شد و تموم شد.هیشکی باورش نمی شد .ولی این اتفاق افتاده بود
تنها کسی که شاد بود نن جونم بود می گفت :حالا دیگه بابا بزرگت نمی شینه جلوی چشم من قربون صدقش بره دلم خنک شد .
آخه بابا بزرگم خیلی سوسانو رو دوسش می اومد همش تلفن می زد 162 می گفت اگه میشه سوسانوی این سریال رو زیاد کنید .می گفت: چطور تو فوتبال وقتی می خواین تماشاگرا رو نشون ندید هی یه صحنه را شونصد بار نشون می دید خب اینجا هم هر چی صحنه زشت داره جاش سوسانو را نشون بدید .
البته بعدش دو سه تا دمپایی حسابی از نن جونم نوش جان می کرد ولی می گفت از دردم از یار است و درمان نیز هم .
اما داداشی زیاد به روی خودش نمی آورد یه عکس سوسانو را داده بود این عکاسی سر کوچه که همیشه بسته است (نمی دونم توش چه خبره ) بزرگ واسش چاپ کرده بود چسبونده بود به دیوار اتاقش یه چند باری که پشت در اتاقش گوش وایساده بودم داشت با عکس حرف میزد می گفت اگه منتظرم بمونی که از خدمت برگردم میرم قسطی یه پیکان جوانان گوجه ای مدل 58 می خرم بساط عروسیمونو می چینم قول می دم قول می دم فقط 5 سال منتظرم بمون .
اوضاع عمه از همه خرابتر بود دیگه همین یکی دو تا خواستگار مونده را هم با جومونگ می سنجید می گفت هر کدوم بتونند از پس تسو بر بیاند با اون ازدواج می کنه یه چند باری بهش گفتم عمه روزنامه نوشته دیگه شوهر گیر نمیادا می گفت :واسه دخترای هنرمندی مثل من هیچ وقت دیر نیست .
اون روز که جومونگ اومده بود ایران کلی خونه را آب و جارو کرد که هر آن امکان داره بیاد خواستگاریش
می گفت دو سه بار تا حالا وقتی خونه تنها بوده جومونگ از صفحه تلویزیون عاشقانه نگاش کرده.
خلاصه دیشب که خدا را شکر آخرین قسمت جومونگ بود خونه ما کلی اشک ریزون بود.
ولی نن جونم می گفت بابا غصه نخورید 2 و 3 هم ساختند تو راهه .
عمه گفت: اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد!
بابام هم بی مقدمه گفت : بعضی وقتا اونی هم که اومده دیگه هیچ وقت نمیره (صداشم عین داریوش کرده بود )
یهو نمی دونم چرا نن جونم زبونشو گاز گرفت؟!
راستی چرا ؟ شما می دونید ؟
|